عبد الرحمن جامي
193
نقد النصوص في شرح نقش الفصوص
علَّتى بدتر ز پندار كمال نيست در جان تو اى مغرور ضال از دل و از ديده ات بس خون رود تا ز تو اين معجبى بيرون رود و در اضافت مذام خود را وقايهء حق سبحانه گرداند زيرا كه توحيد اگرچه مقتضى استناد خير و شر است به حق سبحانه و تعالى ، امّا اگر سالك پيش از طهارت نفس هر دو را به حق اسناد كند ، يمكن كه در بوادى اباحت هلاك شود . و اگر بعد از آن اسناد كند ، به أساءت أدب موسوم گردد . گفت آدم كه ظلمنا نفسنا او ز فعل حق نبد غافل چو ما در گنه او از أدب پنهانش كرد زان گنه بر خود زدن او بر بخورد بعد توبه گفتش « اى آدم نه من آفريدم در تو آن جرم و محن نى كه تقدير و قضاى من بد آن چون به وقت عذر كردى آن نهان » گفت « ترسيدم أدب نگذاشتم » گفت « من هم پاس آنت داشتم » هر كه آرد حرمت او حرمت برد هر كه آرد قند لوزينه خورد و شيخ رضى الله عنه در بعضى از مواضع فصوص متّقى كسى را داشته است كه حقّ را سبحانه و تعالى وقايهء خود گرفته باشد ، در ذات و صفات و افعال : افعال او در افعال حق فانى شده باشد ، و صفات او در صفات حق مستهلك ، و ذات او در ذات حق مستتر . تستّرت عن دهري بظلّ جناحه فعيني ترى دهري و ليس يراني فلو تسأل الأيّام ما اسمى ما درت و أين مكانى ما درين مكانى تن باخت به نرد درد سرمايهء خويش دل ساخت ز طوق شوق پيرايهء خويش مىخواست أجل ز جان من وايهء خويش عشق تو مرا نهفت در سايهء خويش گم شدن در گم شدن دين من است نيستى در هستى آئين من است گم شدم چون سايه اندر آفتاب يا چو بوى گل در اجزاى گلاب و هو أعلم بالصواب ، و إليه المرجع و المآب .